تبليغاتX
MasiBlog

MasiBlog

♥ ♥حرفـــــــای بــــــــــــــارونــی♥ ♥

در داستان جالبى از امیر المومنین حضرت على(علیه السلام ) به این مضمون نقل شده است كه روزى رو به سوى مردم كرد و فرمود: به نظر شما امید بخش ترین آیه قرآن كدام آیه است ؟ بعضى گفتند آیه "ان الله لا یغفر ان یشرك به و یغفر ما دون ذلك لمن یشاء"(خداوند هرگز شرك را نمى بخشد و پائین تر از آن را براى هر كس كه بخواهد مى بخشد) سوره نساء آیه 48

امام فرمود: خوب است ، ولى آنچه من میخواهم نیست ، بعضى گفتند آیه "و من یعمل سوء او یظلم نفسه ثم یستغفرالله یجد الله غفورا رحیما" (هر كس عمل زشتى انجام دهد یا بر خویشتن ستم كند و سپس از خدا آمرزش بخواهد خدا را غفور و رحیم خواهد یافت) سوره نساء آیه 110
امام فرمود خوبست ولى آنچه را مى خواهم نیست .

بعضى دیگر گفتند آیه "قل یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفورالرحیم" (اى بندگان من كه دراثر گناه، بر خویشتن زیاده روی کرده اید، ازرحمت خدا مایوس نشوید در حقیقت ‏خدا همه گناهان را مى‏آمرزد كه او خود آمرزنده مهربان است) سوره زمرآیه53

امام فرمود خوبست اما آنچه مى خواهم نیست ! بعضى دیگر گفتند آیه "و الذین اذا فعلوا فاحشة او ظلموا نفسهم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من یغفر الذنوب الا الله" (پرهیزكاران كسانى هستند كه هنگامى كه كار زشتى انجام مى دهند یا به خود ستم مى كنند به یاد خدا مى افتند، از گناهان خویش آمرزش مى طلبند و چه كسى است جز خدا كه گناهان را بیامرزد)
سوره آل عمران آیه135
باز امام فرمود خوبست ولى آنچه مى خواهم نیست . در این هنگام مردم از هر طرف به سوى امام متوجه شدند و همهمه كردند فرمود: چه خبر است اى مسلمانان ؟ عرض كردند: به خدا سوگند ما آیه دیگرى در این زمینه سراغ نداریم . امام فرمود: از حبیب خودم رسول خدا شنیدم كه فرمود:
امید بخش ترین آیه قرآن این آیه است
"
واقم الصلوة طرفى النهار و زلفا من اللیل ان الحسنات یذهبن السیئات ذلك ذكرى للذاكرین"
سوره هود آیه 114

و فرمود: اى على! آن خدایى كه مرا به حق مبعوث كرده و بشیر و نذیرم قرار داده یكى از شما كه برمى‏خیزد براى وضو گرفتن، گناهانش از جوارحش مى‏ریزد، و وقتى به روى خود و به قلب خود متوجه خدا مى‏شود از نمازش كنار نمى‏رود مگر آنكه از گناهانش چیزى نمى‏ماند، و مانند روزى كه متولد شده پاك مى‏شود، و اگر بین هر دو نماز گناهى بكند نماز بعدى پاكش می‏كند، آن گاه نمازهاى پنجگانه را شمرد
بعد فرمود: یا على جز این نیست كه نمازهاى پنجگانه براى امت من حكم نهر جارى را دارد كه در خانه آنها واقع باشد، حال چگونه است وضع كسى كه بدنش آلودگى داشته باشد، و خود را روزى پنج نوبت در آن آب بشوید؟ نمازهاى پنجگانه هم به خدا سوگند براى امت من همین حكم را دارد

 

چقدر خوبه به امید بخشترین آیه ی قرآن فکر کنیم ...

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت14:57توسط m a s o o m e h | |


جانی به همراه پدر،مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ
به مزرعه رفتند. مادربزرگ یک تیرکمان به جانی داد تا بازی کند.
هنگام بازی، جانی به اشتباه تیری به سمت اردک خانگی مادربزرگش پرت کرد که
بابرخورد به سر اردک موجب مرگ آن شد.

جانی وحشت زده شد...لاشه را برداشت و در پشت هیزمها مخفی کرد. وقتی سرش را
بلند کرد دید که خواهرش شاهد ماجرا بوده وهمه چیز را دیده است.
...........
مادربزرگ به سالی گفت " در شستن ظرفها به کمکت نیاز دارم" ولی سالی گفت:
مادربزرگ ،جانی می خواهد در شستن ظرفها کمکتان کند " و زیر لب به جانی گفت:
اردک را به خاطر داری؟ ... جانی ظرفها را شست

بعد از ظهر آن روز پدربزرگ گفت که میخواهد بچه ها را به ماهیگیری ببرد ولی
مادربزرگ گفت : متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج
دارم، سالی لبخندی زد و گفت:نگران نباشید چون از جانی شنیده ام قصد کمک به شما را دارد،و زیر لب به جانی گفت: اردک را به خاطر داری؟... آن روز سالی
به ماهیگیری رفت و جانی در درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارهای خودش کارهای
سالی را هم انجام بدهد. تا اینکه نتوانست تحمل
کند و نزد مادربزرگش رفت و همه چیز را اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی
زد و اورا در آغوش گرفت و گفت:عزیزم از موضوع باخبرم. من آن موقع
کنارپنجره بودم و همه چیزرا دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. فقط
میخواستم ببینم تا کی میخواهی این اجازه را به سالی بدهی به خاطریک اشتباه تو را
در خدمت خودش بگیرد!

گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دائم
اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت،
تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و
همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما
بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به
شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش
میکنید نه تنها
میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.
همیشه به خاطر داشته باشید:
*
خدا پشت پنجره ایستاده*


+نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت15:40توسط m a s o o m e h | |

در میان بنی اسرائیل عابدی بود.

وی را گفتند : فلان جا درختی است،که قومی آن را می پرستند.
عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به
عبادت خود مشغول باش، عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد.
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه

اش نشست. ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و
خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با
یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و ثواب تر از کندن آن درخت است .
عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف
کنم ، و برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی
نبود!خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت .
باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و
پرسید: کجا؟
عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم .
ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند.
باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!
عابد گفت : دست بدار تا برگردم . اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر
شدم؟!
ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار
برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس
مغلوب من گشتی !


فراموش نکنیم که ...

تنهانیستیم ،وقتی قراره کاری رو از صمیم قلب و به عشق خدا انجام بدیم...

اینجورموقع ها،نیروی کمکیمون خداست.

+نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت18:24توسط m a s o o m e h | |

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت.

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت.
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته باشد.
مشتري پرسيد چرا؟

آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني !
مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي
و درد و رنج وجود داشته باشد؟!
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت.
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد،
مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف،
با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت:
مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند.
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم!
مشتري با اعتراض گفت:
پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند؟
آرایشگر گفت:
آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند.

مشتري گفت دقيقا همين است،خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد
.


دقت کردین؟!گاهی یادمون می ره برای بهبود بیماریمون،به پزشک مراجعه کنیم !
دردو تحمل می کنیم...
گاهی خودمون دارو تجویز می کنیم ...
حواسمون نیست که با این کارا،دوره ی درمانو طولانی تر می کنیم.
خیلی وقتا یادمون می ره،تو زندگیمون یه پزشکی هست،که همیشه مجانی ویزیتمون می کنه.



+نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت17:13توسط m a s o o m e h | |